تبليغاتX
عشق همیشگی تو























عشق همیشگی تو

دختر بارانی

من از دریچه چشمــت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

بــه شوق روی تو از مرز آفتـاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم
هـزار قافـــــــله نور در طـــــواف تو دیدم

به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم
و در حــــریم نگاهـت کبوترانه پریدم

به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم

قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان
مثال چشـــــم تو من چشم آهوانه ندیدم

اگر به زلف تو بستم دل شکستـــه خود را
زهرکه غیر توبود و ز هرچه جز تو بریدم

تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم
درون چشم سیــاهت نهفته صبح سپیـــدم

دلم به وصل تو دارد امید و عمر دوبـاره
مبـــاد آن که شود نا امــید از تو امیدم

عیدتون مبارک

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط سحرناز | |

آری گذشت زمان,سرما و گرما را از میان می برد و باعث تغییر شکل

تدریجی کوها ,رودخانه ها و دشت ها می شود بدان سبب که زندگی

بشری امروز راحت تر باشد,اما هرگز قادر نیست آتش عشق ومحبت

حقیقی به اشیا افراد راکه در کانون دل انسانها آرام گرفته خاموش

سازد.....

به خدا سوگند اگر شما بخواهید و رضایت دهید ,اگر خدا بخواهد و

رضا دهد بی محابا میگویم:

    ....هنوز هم برای شما می گویم و می نویسم و

                     دوستتان دارم.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

 

لحظه  ايي عاشقانه نگاهم مي كني

دستانت به ارامي  دور كمرم حلقه مي شود و بعد من در اغوش گرمت،محكم جاي

مي گيرم.....

و من از شوق شنيدن تپش پر اشتياق قلبت، نفس هايم را هم به احترامش نگه مي

دارم.....

بي ان كه لحظه اي ترديد كنم شايد قصد داري چهره محبوبت كه در پشت سر من

قامت راست كرده را...

 

از ديده ام پنهان كني
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

عشق مثل نفس برای زنده بودن و زیبا زیستن لازم است

اصلا بدون دوست داشتن زندگی معنا دارد؟

دوست بدار

تا دوست داشته شوی

دوست داشته باش

تا عاشق شوی

و عاشق باش تا درست زندگی کنی.

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

گلی می میرد تا حادثه عشقی را به وجود آورد و پس از مدتها عشق

می میرد تا نهالی سبز شود در این صورت ای گل با طراوت زیبا برای

همیشه ,پرپرشو و پژمرده بمان تا بخشکی ,بلکه عشق های ابدی و

همیشگی,جاودان بمانند.......

به تو ای زیباترین ,که همیشه گلی هدیه می کردی ومن شاید مجبور

می شدم آنقدر آن را نگهدارم تا پژمرده شود بدین خاطر که مبادا عشق

حقیقی ات را روزی از یاد ببرم;آن را خشک می کردم و در لابه لای

کتاب دلم جای میدادم تا همیشه با من بماند...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

زیر کدام آسمان خفته ای و چشم به کدام ستاره داری عزیز دل؟
ستاره ای مقوائی که نشانی از من است در آسمان خیال؟
نگاه انتظار بی پایان تو را تا انتهای کدامین خط بی انتها جستجو کنم؟ و به کدام نقطه کور برسم تا تو؟
که برای پر کردن روزها و شبان تنهائی خویش دست به دامان از راه رسیده ای می شوی و به ستایش می نشینی اش!
و من چگونه تحمل کنم زیستن زیر سقفی که تو می رانی ام بدان آرام!
بی خیال تو!
باران می زند روی آجرچین حیاط و می خزد تا نفس خشک خاک یک آجر شکسته. و در فضای کوچک خاک، یاس های زرد و سفید جان می گیرند و می پیچند به شتاب.
رقص نور و باران و پیچش تن های یاس، به انتظار عطر خوش تمنایشان نشسته ام تمام شب را درون فضای خالی قاب نگاهی پر ستاره. رگه های درد و یاسهای پر گل و عطر خیسی، پنهان از نگاه از راه رسیده های دلخوش و ساده.
کجای دستهای سرد من رخنه می کنی که در پیچ و خم تالارها و خط های پر پیچ، گرم می شوم و ذوب می شوی روی زمین و سر می کشی ام؟
باورم گم می شود در این آشفتگی و هر بار دنبال تو می گردم در هیاهوی باورهای این و آن
کجای این آشفتگی ها گم شده ای عزیز دل؟

وقتی در برجهای تمدن ته نشین می شویم و روبروی هم چای را شیرین هم می زنیم و می نوشیم چشم در چشم. و چه می شود که امید را مچاله می کنی و رها می کنی ام در آغوش سردی که می دانی و می شناسم، که "زندگی کن"، زنده نمی مانم که زندگی را هجی کنم.
سخت است میان گریستن ها و بغض های مدام تو صبور بمانم، با تمام زنانگی ام و تو خیس باران باشی با تمام مردانگی.
دریاب مرا که هیچ کس مثل تو نیست و نخواه که نگویم و نمانم.

* * *

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام 

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!



خیلی سخته توی پائیز با غریبه آشناشی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد بهت بکه که چشماش نمیخواد تورو ببینه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

 

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست میگن عروس رفته

تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم

قفل کرده داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط سحرناز | |

خداجون......

خدا جون میشه امشب منو تو بغل بگیری ؟بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه

                                      بمیری

             خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی

             اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟

             خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

             من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

             من که تقصیری ندارم پس چرا گذاشته رفته؟

             خداجون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

             زنده بوندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

             اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره

             خداجون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

             ولی عمر اون زیاد بشه حتی واسه یه ساعت

             خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

             بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

                                                 به تو که موندگاری

  

 

 

می نویسم که چگونه در تنهایم به اشک های همیشه همراهم

به این لشگر زلال و زیباکه از ضمیری پاک متولدمی شوند

تا یاوران لحظات و تنهایی من باشند پناه می برم

ای عشق ،ای منجی جاودانه ،ای همیشه ماندگار

...با من بمان برای همیشه
...


سلام دوستای گلم بعد از ماه ها اومدم خیلی دوریتون برام سخت بود ولی خوب کاریش نمیشد کرد.توی این چند ماه همه ی کارها به عهده ی ماندانا جون بوده .حالا میخوام بهتون بگم از این به بعد منم هستم.همتونو دوست دارم .راستی نظر یادتون نره.بای

                           سحرناز

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
 
 
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست


دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »


دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست


دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت


« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط سحرناز | |

pbodg6dwe3h5rls0z89.jpg
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

uh33we5y2xxa9nbs6wx.jpg

اینم یکی دیگه از دکلمه هام نظر یادت نره


چرا کسی اشک هایم رانمیبیند؟

چرا کسی درد را از چشمانم نمیخواند؟

چرا کسی غمی که نهفته است دردلم وقلبم رانمیفهد؟

چرا کسی از قلبم خبر ندارد؟

چرا کسی به دادم نمیرسد؟

چرا کسی جواب التماس هایم را نمیدهد؟

چرا همیشه تنهای تنهام؟

چرا کسی به درد و دلم گوش نمیدهد؟

چرا کسی به دعاهایم جواب نمیدهد؟




واقعا چراشما بگید؟


 

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط سحرناز | |

سلام دوستای گلم این یکی از دکلمه هاییه که خودم گفتم امیدوارم دوست داشته باشید نظرتون رو راجع بهش بگید مرسی.

کاش میتوانستم به عقب باز گردم


کاش میتوانستم کسی که تمام وجودم را از آن 

خودش

کرده باز پس گیرم


کاش هیچ وقت عاشق نمیشدم


کاش عشق وجود نداشت


کاش حالا که عاشق شدم همیشه در کنارش بودم


کاش کاش وای کاش خدا همه ی عاشقان را به

عشقشان برساند.


ااااااااااااااای کااااااااااااش

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

5u3yzemh61t3m8fsn5c.jpg

 

من اگه خدا بودم...



اینقدر هوای دو نفره رو به رخ تک نفره ها نمیکشیدم...



آن شب ...


که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می کرد ...

آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!


من تو را نمی سرایم !..

تو ...

خودت در واژه ها می نشینی ..!

خودت قلم را وسوسه می کنی !!

و شعر را بیدار می کنی !!



انگـــار


آخرین سهــــــ ــــ ــم ما از هم

همین سکوتـــــــــ ـــــــ ــــ اجباری سـتــــــ ـــ ـ ..



فرقـے نمـے کند !!

بگویم و بدانـے ...!

یا ...

نگویم و بدانـے..!

فاصله دورت نمی کند ...!!!

در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:

دلــــــــــــــم.....!!!


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

سلام ممنون

که اومدی لطفا نظرتو در باره قالب جدیدم

بگو خوبه یا بد؟

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط سحرناز | |


تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد،

او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به


اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم


نمی‌آمد.


سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود


و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا


بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز


ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد:


«خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست،

آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش


نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست،


حتی در ميان درد و رنج .


دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی


باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست


دارم»،



تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم


داد»،


تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو


را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من


می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،


تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌     


بخشیده ام»،


تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،


تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را


به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك


اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل


داده ام»،


تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك


نخواهم كرد»

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط سحرناز | |

یادمان باشد همیشه حقیقت پشت(فقط یه شوخی بود)


کمی کنجکاوی پشت(همینطوری پرسیدم)


قدری احساس پشت(به من چه اصلا)


مقداری خرد پشت(چه میدونم)


واندکی درد پشت(اشکالی ندارد)وجود دارد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط سحرناز | |


آخرين مطالب
» کهکشان عشق . . .
» گفتم یادگاری.....
» در آغوش تو..............
» دوستان !
» گل.......
» کجایی عزیزم؟
» پاییز........
»
» داستان غم انگیز
» خدا جون.....

Design By : behnam.com